یک بعد از ظهر خوب در اولین ماه زمستان91
سلام به شیرین عسلهای خودم و همه ی دوستهای گلم. از وقتی از دزفول برگشتم،تقریبا بیکاری نداشتم،برا همین وقفه پیش اومد.حالا هم که دارم مینویسم ساعت دقیقا یک و بیست و پنج دقیقه ی صبحه و شماها خوابیدین.روز پنجشنبه صبح رفتیم شاهچراغ برای مراسم اربعین.خیلی شلوغ بود و بالاخره تونستیم مامان جون اینا رو پیدا کنیم.بعد از مراسم همگی اومدیم خونمون و تا ناهار رو اماده کردم ساعت 3 شد.بعد مامان جون و خاله ندا رفتن روضه و چون اون شب بابارضا شیفت بود شب رو پیشمون خوابیدن.بهشون گفتم که فردا هم اینجا باشن تا یه کم جبران اون چند روزی که ثنا پیش مامان جونش بوده،شده باشه و بنده ی خدا هم یه کم استراحت کنه.آخه این مدت همش مهمان داشتن. خلاصه ساعت 9 و نیم صبح ب...










