ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

یک بعد از ظهر خوب در اولین ماه زمستان91

سلام به شیرین عسلهای خودم و همه ی دوستهای گلم. از وقتی از دزفول برگشتم،تقریبا بیکاری نداشتم،برا همین وقفه پیش اومد.حالا هم که دارم مینویسم ساعت دقیقا یک و بیست و پنج دقیقه ی صبحه و شماها خوابیدین.روز پنجشنبه صبح رفتیم شاهچراغ برای مراسم اربعین.خیلی شلوغ بود و بالاخره تونستیم مامان جون اینا رو پیدا کنیم.بعد از مراسم همگی اومدیم خونمون و تا ناهار رو اماده کردم ساعت 3 شد.بعد مامان جون و خاله ندا رفتن روضه و چون اون شب بابارضا شیفت بود شب رو پیشمون خوابیدن.بهشون گفتم که فردا هم اینجا باشن تا یه کم جبران اون چند روزی که ثنا پیش مامان جونش بوده،شده باشه و بنده ی خدا هم یه کم استراحت کنه.آخه این مدت همش مهمان داشتن. خلاصه ساعت 9 و نیم صبح  ب...
16 دی 1391

یک بعد از ظهر خوب ازجنس پائیز

سلامی به گرمی رنگهای گرم فصل پائیز. امروز٢٦ ابان 91 بعد از مدتها ،زدیم به دامان طبیعت که البته نصف بیشتر این قضیه رو مدیون استارت فهیمه جون دوست عزیزم هستم.ناهار خوردیم و رفتیم.هوا عالی بود.بچه ها کلی با تابی که بابارضا درست کرد،بازی کردن.ثمین هم کلی کیف میکرد و با توپش اون اطراف میچرخید.آفتاب که رفت پشت کوه ،یکباره هوا سرد شد و مجبور شدم لباسهای بچه ها رو عوض کنم و لباس گرم تنشون کنم.بعدش هم یه چرخی تو باغهای بادام زدیم و چون برداشتشون تموم شده بود چند تا دونه پیدا کردیم و همونجا خوردیم.برگشتنی هم رفتیم...بعدا میگم .تا آخر عکسها رو ببینین بعد رفتیم یه جائی که همه ش برف بود.واااااااای چقدر برف!!!!!...
26 آبان 1391

اولین آب بازی در خلیج فارس

سلام شیرین عسلای مامان و بابا.دیروز تصمیم گرفتیم که بریم کنار دریا.ظهر با مامان پرهام تماس گرفتم و قرار گذاشتیم که بریم.من و ثنا هم با کمک هم یه عالمه اسنک درست کردیم بعلاوه ی سیب زمینی سرخ شده.وسایل شام رو هم اماده کردیم و رفتیم.ثنا و پرهام با پدرهاشون رفتن و کلی شنا کردن.ثمین کوچولوی ما هم برای اولین بار پاهاشو تو آب خلیج فارس زد و کلی آب بازی و شن بازی کرد.البته چون باد میومد،زیاد نذاشتمش تو اب بمونه.بیشتر توی شنهای ساحل بازی کرد.کلی ذوق کرد بچم!بعدش هم که هوا تاریک شد،رفتیم پارک و تا دوازده و نیم اونجا بودیم.   ...
29 ارديبهشت 1391

ثنا و ثمین و باغ نخل

گلهای باغ زندگیم.امروز یکی از همکارهای بابا میخواستند برن باغ نخل خواهرشون  توی آبپخش که  یکی از شهرهای اطراف بوشهر هست،و چون خیلی وقته که تعارفمون میکردن و هر دفعه پیش نمی اومد،این بار بالاخره قسمت شد و رفتیم.چقدر هوا لطیف و بهاری بود.اصلا فکرش رو هم نمیکردم که بوشهر جائی به این سرسبزی هم داشته باشه.واقعا لذت بردیم.عمو مسلم و خانومشون و خواهرشون و جاریهاشون همه خوش برخورد و خونگرم بودن و ما اصلا احساس غریبی نکردیم.ثنا خانوم 3تا همبازی پیدا کرد.هدیه دختر عمومسلم و مهدیه و مهسا خانوم که کلاس اول و دوم بودن.البته ثمین هم دو تا همسن و سال داشت ،آریا و مرضیه کوچولو که از ثمین یه ماه کوچیکتر بودن.تا ساعت 4 و نیم اونجا بودیم.برای جمعه ی ...
5 اسفند 1390

یه بعداز ظهر خوب کنار دریا

عزیزای دلم:بالاخره بعد از مدتها توی روز رفتیم بیرون! چون روزها کوتاه شده و بابا تا میاد دیگه هوا تاریکه،یه هفته ست برای پنجشنبه و جمعه برنامه ریزی کردیم که البته فردا هم برای بابا کار پیش اومد و باید بره جلسه. مدتها بود که دلم میخاست برم و روبروی دریا بشینم و زل بزنم به اون بیکرانها.هوا آفتابی بود و باد سردی میوزید،ثمین کیف میکرد ولی بدلیل سرما با بابا رضا رفتن تو ماشین.من و ثنا کنار ساحل با هم قدم زدیم.ثنا هم کیف میکرد .دم غروب که دیگه خیلی سردمون شد تو ماشین نشستیم و تاریک شدن هوا و تغییر رنگ ابرها رو با هم تماشا کردیم.بعد هم رفتیم باغ پرندگان و ثنا کلی بازی کرد و ثمین هم از ته دل ذوقِ ثنا رو میکرد.این ثمین خانوم وقتی که راه بیفته دیگه از ...
15 دی 1390

یک بعدازظهر خوب

دخترای دلبندم:امروزجمعه بود و ما تصمیم گرفته بودیم بعداز ناهار بریم تفریح.اخه کمتر پیش میاد که توی روز بریم بیرون.چون بابا اغلب دیر میاد خونه!صبح زود بابا رفت ماهی خرید.چه باقالی پلو با ماهی خوردیم ما...تا جمع و جور شدیم ساعت 3  شد.از خونه زدیم بیرون و رفتیم کنار ساحل.ثنا خانومی شما که عاشق اب بازی و گل بازی بودی و لوازم شن بازیت رو هم اورده بودی،فورا رفتی تو اب و بازی رو شروع کردی.چقدر خنده هات شیرینه،وقتی میدیدم که با چه هیجانی شن بازی میکردی ،منم ثمین رو دادم دست بابا و همراه با تو شروع کردم.با هم شکل درست کردیم .بابا گفت که یه چاله درست کن بعد از چند دقیقه پر از آب میشه و شما شروع کردی با تمام نیرو به چاله کندن و بعدش هم رفتی و آبپا...
7 آذر 1390

ثنا و ثمین در پارک جنگلی

سلام به عزیزای خودم.بالاخره بعد از چندین روز،امشب موفق شدم بیام و پست جدید بزارم.ضمنا از همه ی دوست جونیهائی که با محبتهاشون ما رو مورد لطف قرار دادن و بهمون سر زدن ممنونم. جونم براتون بگه که ما روز جمعه همراه عموعلی اینا(بابای پرهام)رفتیم یه پارک جنگلی که اطراف بوشهر بود . عموعلی ادرسش رو از همسایه شون گرفته بود.جای با صفائی بود البته به پای پارک جنگلی خودمون نمیرسید ولی همین هم برای بیرون رفتن غنیمته!ثنا که تا فهمید فکر کرد میخایم بریم پارک جنگلی خرم آباد و گفت:کاشکی بعدش یه سر هم بریم خونه ی مامان جون اینا،آخه دلم براشون تنگ شده...وقتی بهش گفتم که اطراف بوشهره با تعجب گفت:مگه بوشهر هم درخت و پارک جنگلی داره؟!خلاصه رفتیم و حسابی خو...
7 آذر 1390
1